با عضویت در سایت،در قرعه کشی کتاب اختصاصی در پایان آذرماه شرکت کنید

قصه های کودکانه

قصه ماهی کوچولوی تنها

قصه ماهی کوچولوی تنها

روزی توی یک مرداب قشنگ چند تا ماهی کوچولو در کنار هم زندگی می کردند. هر روز صبح که از خواب بیدار می شدند با هم بازی می کردند

  • ۵۲
  • ۱۳۹۷/۰۸/۰۷
قصه پلیس جنگل

قصه پلیس جنگل

اردکها هر وقت دلشون می خواست می پریدند توی آب برکه ،و آب رو کثیف و گل آلود می کردند و به حق بقیه ی حیوونا که می خواستن آب بخورن اهمیت نمی دادن.

  • ۴۹
  • ۱۳۹۷/۰۸/۰۶
قصه فرشته نگهبان

قصه فرشته نگهبان

یه دختر کوچولویی بود به نام صبا. صبا کیف مدرسه اش را برداشت و از مامان خداحافظی کرد تا به سمت مدرسه حرکت کنه.

  • ۵۱
  • ۱۳۹۷/۰۸/۰۶
قصه مسواک بی دندون

قصه مسواک بی دندون

مسواک بی دندون قصه مسواکی است که در خانه ای زندگی می کند و هیچکدام از اهالی منزل برای تمیز کردن دندان هایشان از آن استفاده نمی کنند تا اینکه مسواک خسته می شود و می خواهد از آن خانه برود.

  • ۴۷
  • ۱۳۹۷/۰۸/۰۶
قصه روزی که استخوان مریض شد

قصه روزی که استخوان مریض شد

استخوان حالش خوب نبود. همه جایش درد می کرد. با خودش می گفت من که دائما د استراحت می کنم از جایم حرکت نمی کنم پس چرا همه ی بدنم درد می کند. از فرق سرم تا نوک پایم تیر می کشد.

  • ۵۱
  • ۱۳۹۷/۰۸/۰۶
قصه ملخ طلایی

قصه ملخ طلایی

روزی روزگاری در سرزمین ما،مرد باایمان و خوش اخلاقی زندگی می کرد که خیلی دوست داشت به دیگران کمک کند. او همیشه مواظب آدم های فقیر و بیچاره و معلول بود و برای کمک به آنها بسیار تلاش می کرد.

  • ۵۵
  • ۱۳۹۷/۰۸/۰۶